وای خدا، عجب زمستونی اینجا. هی برف میاد هی باید پارو کنیم باز برف میاد. حسابی هم سرد. البته بگم با این همه سختیش زمستون قشنگه. البته همش روز شماری میکنم که تموم بشه نینی مون به دنیا میاد ایشالا. واقعا که خیلی هیجان انگیزه، البته یه ذره هم استرس داره ولی خوب خوشحالم. سمانه هم میتونه یه نفسی بکشه، خیلی طفلی سختی کشید. عاشقشم هوار تا. رفتیم ایران و برگشتیم. با اینکه یه مشکله بزرگ پیش اومد، اما در کل خوش گذشت. راضی بودیم. بعد از ۲ سال رفته بودیم (سمانه ۱.۵ سال). آدم وقتی میاد میبینه واقعا چه قد چیزا رو از دست داده. ما الان تقریبا یه ماهه اومدیم، ولی انگار یه سال. هم واسه من هم واسه سمانه. به خودم قول دادم که هر روز واسه یه دقیقه هم که شده با خواهرم تلفنی صحبت کنم، توی این یه ماه تا حالا غیر از ۲ روز تونستم این کارو بکنم. هنوز هیچی واسه اطاقه بچه جون نخریدیم. اطاقه بچه جون اطاقه کامپیوتر بوده و یه مشت خرتو پرته دیگه. الان تقریبا همه چی تخلیه شده غیر از کامپیوتر. دیگه باید بجنبیم، ۲ ماه دیگه بیشتر نمونده. در آخر، بذارین از مادر زنم بگم. به اینکه خیلی از آقایون با مادر زنشون مشکل دارن، من خیلی مادر زنمو دوست دارم. من مثل مادرم بهش نگاه میکنم و خیلی باهاش راحتم. ایشالا ۲ ماه دیگه میاد پیش ما وقتی بچه جون به دنیا اومد. بعد از سالها بالأخره برگشتم. امشب که اومدم بنویسم، اصلا پسورد یادم نمیومد. ولی بعد از تلاش فراوان، کشف شد. اول از این همه اینکه دارم پدر میشوم اگه خدا بخواد ۲ هفته دیگه در این موقع ما به سوی ایران حرکت کردیم عرض کنم خدمتتون که سر کار ما خردیم به طور چند تا از این بچه کاناداییهای .... دهان بنده رو رسما صاف کردن زمستون اینجا رسیده، البته به صورت بسیار وحشتناک فعلا
زندگی صحنهٔ یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمهٔ خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته بجاست یا حق
من برم دیگه. یا حق
نمیدونم چرا اصلا نمیشه بیام اینجا بنویسم دیگه. اصلا جور نمیشه. امروز به خودم گفتم که باید برم بنویسم. اول بگم این پسته قبلی هیچ ربطی به من نداشت، فقط جملهای از یکی رو نوشتم همین. واگر نه من توی کار خط کشیدن روی دیوار نیستم. هر جور باشه مشکلات رو حل میکنم یک چیز خنده دار بگم. چهارشنبه صبح از خونه رفتیم بیرون که سوار اتوبوس بشیم. آقا از در خونه رفتیم بیرون من هم آدامس میخوردم. چشتون روز بد نبینه، یک سوتی اساسی دادم و زبونم رو گاز گرفتم امروز صبح رفتم آزمایشگاه که آزمایش بدم کلی شلوغ بود. یاد صاف نون بربری توی ماه رمضون دم افطار افتادم. یادش بخیر. باید بگم که دلم برای تمام مغازههای زیر پل سید خندان تنگ شده. البته الان احتمالا جناب کاظم خان قلمچی همشون رو خریده. آهان راستی هوس آیس پک کردم بالاخره این هوا بعد از مدتها یک هفتهای به ما تخفیف داد یا حق
شدم مثل یک زندانی که هر روز روی دیوار هاش خط میکشه که حساب روزهایی که اومده اینجا رو داشته باشه. یا حق
. خیلی حس عجیبیه. این طفلی سمانه هم که همش مریض
ه، از بس ضعیف شده. هوا هم سرده، دیگه همش مواظبم مریض نشه. ۵ روز دیگه میفهمیم بچه جون پسر یا دختر. ما فقط میخوایم سالم باشه. 
. یه جورایی خوشحالم
، بعد از ۲سال میرم ایران. البته یه ذره نگرانم واسه سمانه، ولی واسه هر دو مون فک کنم خوب باشه. من که خیلی خوشحالم، ۲ سال پیش که رفتیم اینقدر هیجان زده نبودم، اما الان واقعا هیجان زده ام
. 
. ادعاهاشون آدم رو آزار میده
، پاچه خار هم که هستن اساس. تا حالا ۲ بار گفتم منتقلم کنن، ولی قبول نمیکنن، خیلی سخته تحملشون.
. امروز و دیروز جلوی دره ورودی به خونه رو پارو کردم، البته فقط نصفشو، برف خیلی اومده بود، من هم که سوسول، زود خسته میشدم. رانندگی هم که واقعا افتضاحه توی این جادهً. همش ته ماشین سور میخوره. حالا فردا هم باید بریم بیرون باز، ببینیم چی میشه.
، اونم به مدت یک ساعت. خیلی خوب بود. امروز یه ذره هوا گرم بود. البته گرم که میگم مثلا ۲۵ درجه اینطورا، نه ۴۰ درجه. 



. میگفت قانون مانون واسه سربازی نذاشتن بیای یه سر ایران. من هم گفتم نه. ببینیم خدا چی میخواهد.
. فک کنم یک ۷-۸ ماهی هست. خلاصه امروز گفتم بنویسم. در این ۷-۸ ماه خیلی اتفاقات افتاد. اول اینکه ما یک مهمون عزیز از ایران داشتیم


. مادر زن عزیز

۱.۵ ماه پیشمون بودن. خیلی خوب بود. بعد ما فهمیدیم چه چیزایی رو آدم از دست میده وقتی میاد از ایران بیرون
. ولی خوب زندگی همینه. 

. تا الان که بد نبوده.
. الان هم رفته تورنتو با مامانش. اونجا یک مینی بوس فامیل دارن
. به من هم هی گفت بریم ولی نرفتم، گفتم کار دارم. اما این دلیلش نبود، گفتم بذار بره تنهایی که خوش بگذرونه قشنگ. من اگه میرفتم هی میخواست حواسش به من باشه که بهم خوش بگذره. من هم نرفتم.





. نمیدونم چرا نمیشد بنویسم، فکر کنم تنبلی
. البته بگم که کلی کارهای جالب هم انجام دادم. مثلا با سمانه رفتیم یکی دو روز گردش
. رفتیم یه جایی که مسابقه مجسمه سازی با یخ بود قبلش. بد ما رفتیم اونجا کلی مجسمههای خوشگل بود. اصلا نمیشد فهمید چطوری ساخته شده بودن. در کلّ باحال بود. آخر هفته پیش هم با یک سری از بچهها رفتیم صبحانه. خوش گذشت.




. این سمانه که همش میخنده. حالا باید واسه سمانه هم یک اسم پیدا کنم. ولی خوب میترسم از سمانه در حد تیم ملی
.
. باید ببینم پذیرش میگیرم یا نه.
.
. بعدشم یه صدایی از خودم در آوردم (شبیه زوزهٔ گرگ
). بعدش تا یک دقیقه نمیتونستم حرف بزنم. بعد سمانه همینطوری من رو نگاه میکنه، منم نمیتونستم توضیح بدم. نکتهٔ خنده دار اینه که یک سری آدم هم اطراف بودن، بعد همه خشکشون زده بود که این چه صدایی بود
. بعد که زبونم باز شد، واسه سمانه تعریف کردم کلی خندیدیم
.
. البته یک بار بیشتر نخوردم، چون نمیدونستم چنین چیزی هست تا اینکه با خسیره پری میل کردیم.

. ببین اوضاع چیه که وقتی هوا میشه ۷ درجه زیر صفر، ما میگیم گرمه. ولی خوب خوبه
.
نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٩ساعت
٧:٥۸ ب.ظ توسط نظرات () |
نوشته شده در یکشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٩ساعت
۱٠:٢٥ ق.ظ توسط نظرات () |
نوشته شده در دوشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٩ساعت
۸:٢۱ ق.ظ توسط نظرات () |
نوشته شده در شنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٩ساعت
٩:۳٩ ب.ظ توسط نظرات () |
نوشته شده در شنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٩ساعت
٩:۱٤ ب.ظ توسط نظرات () |
نوشته شده در شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۸ساعت
۳:٥٦ ق.ظ توسط نظرات () |
نوشته شده در یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸۸ساعت
۳:۱٦ ق.ظ توسط نظرات () |
نوشته شده در یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۸ساعت
٩:۳٠ ب.ظ توسط نظرات () |

